لمس مرگ
در بازگشت از همدان
حامد بهرامی
همدان بودم و می خواستم با توجە بە اخبار بارشهای آیندە هر چە زودتر بە مریوان برگردم، قبل از این کە برف، جادە را مسدود نماید.
ساعت دە و بیست شب از دوستان خداحافظی نمودە و بە چهار راه چراغ قرمز آمدم بلکە اتوبوس مریوان را بیابم.
مدتی در زیر باران اندک، انتظار و سرما کشیدم و پرایدی رسید و پرسید: کجا؟ گفتم مریوان. گفت: " ئەی مەریوان، حەیف دەچم بۆ سنە." در سوپرمارکت کناری مقدرای منتظر ماندو چیزهایی خرید و من در دلم داشتم بررسی می کردم کە بروم و یا نروم؟ دل بە دریا زدم و وقتی برگشت گفتم، باشە می آیم، اونم گفت:" راستشو بخایید مریوان می روم اما قبلا تصمیم گرفتە بودم کە کسی را سوار نکنم اما از وقتی صورتت را بهتر دیدم احساس کردم کە مرد خوبی هستی و بیا هم سفر شویم".
اونوقت بود کە منم کمی مشکوک شدم و ساعت یازدە شب، سوار شدم اما شمارەی ماشین را برداشتم و در اولین اقدام با پیامکی فرستادم.
در بین راه از خود گفتیم و معرفی شدیم و کلی از هم شناخت پیدا کردیم.
کاک آوات سقزی کە همسرش مریوانی است و در کرج ساکن است و حالا از آنجا آمدە کە برود دنبال همسر و کودک دو سالەاش، و از دوستان و آشنایان مشترک در مریوان و سقز سخن رفت. مردی خوب و صمیمی و دردمند.
کولاک می کرد و آن هم چە کولاکی، گفتم منصرف شویم و برگردیم اما او با دلگرمی زیادی حرف می زد و تصمیم بە رفتن داشت. بە گردنەی صلوات آباد کە رسیدیم ، تعداد زیادی اتوبوس و تریلر و .... کنار رستوران میان راهی توقف کردە بودند، گفتم این دلیل مهمی است کە ما هم منتظر بمانیم اما باز هم ادامە داد.
چشمتان روز بد نبیند، چشم ما کە جایی نمی دید، واقعا دو متری ماشین دیدە نمی شد، مە شکن هم جواب نمی داد، هیچ ماشینی رفت و آمد نداشت. ترس و دلهرە هر دویمان را در بر گرفتە بود، اما تازە راه برگشت نداشتیم. ناچار چراغها را خاموش کرد کە دید کمی بهتر می شد، بنزین هم روی خالی ایستادە بود و هر آن منتظر کە ماشین خاموش شدە و در تنهایی و سرما بمانیم. بە شوخی گفتم فردا روزنامەها می نویسند دو نفر در پراید در جادە ماندە و فوت شدەاند.
با هر جان کندنی بود و ترسان و لرزان تونل ها را رد نمودیم و از تراکم مە اندکی کاستە شد و راه دید را باز کرد.
ازش خواستم کە در سنندج در منزل خواهرم بمانیم و اما او گفت بگذار برسیم ببینیم چی می شود، دو و نیم بە سنندج رسیدیم و بنزین گرفتە و پرسان شدیم، گفتند راه بستە است اما در میدان اصرار من و انکار او ، بە پیروزی ایشان ختم شد و بە ترمینال مریوان رسیدیم و پرسیدیم، در آن بارش مردی گفت رانندەای کمی قبل از آنجا رسیدە و این نشان میدە کە راه باز است. باز هم راه افتاد و من هم نمی توانستم و نمی خواستم رفیق نیمە راه باشم و تنهایش بگذارم.
بە سە راهی مریوان و سقز رسیدیم ، تعدادی ماشین باری آنجا ماندە و خوابیدە بودند و من باز هم درخواستم را تکرار کردم. ماشینی آمد پرسیم گفت وضع خیلی بدە، اما این هم مانعش نشد.
از صوفیان گذشتیم در سربالایی برف جادە را سفید کردە بود، توقف کردیم تا زنجیر چرخ ها را ببندیم، اما زنجیر یە جوری بود کە بە راحتی بستە نمی شد و دستهایمان کرخت شدە بود ، ماشینی آمد برایش دست گرفتم و ایستاد ، سە نفر پیادە شدند و بە ما کمک کردند زنجیر یک چرخش را ببندیم، گفتم زنجیر آن طرفش را ببند اما او گفت این گونە بهتر است و مشکلی پیش نمیاد،
با سرعت اندک در سراشیبی پایین رفتیم زیاد نگذشتە بودیم کە پرایدی دیدم کە لیز خوردە و بە دامنە کوە کوبیدە بود، ترس برم داشت. چیزی نگذشت کە ماشین ما هم بە خود پیچید، ناگهان راه خود را کج نمود و دور خود چرخید و در جادە پیش رفت و بە طرف درە خزید، یا اللە یا اللە هر دویمان ماشین را پس از چند دور چرخیدن دور خود و پیش رفتن، لبالب درە متوقف ساخت، درها قفل شدە بودند و ترس جانمان را بە لب آوردە بود هرچند ترمز گرفتە بود اما هنوز هم داشت بە آرامی بە عقب می خزید، داشتم می دیدم کە ماشین اول عقبش وارد سراشیبی شد و ناگهان کاملا معلق زد و پرت شدیم پایین، در همان لحظات صدها تصویر و خیال مثل برق از پیش چشمانم عبور کرد.
رانندەی همان پراید بالایی کە کمی با ما فاصله داشت بە کمک آمد ازش می خواستیم از بیرون در را باز کند اما هنوز دور بود و صدایمان را نمی شنید. چیزی بە ذهنم رسید، دگمە قفل را پایین بردم و دوبارە بالا کشیدم، در باز شد و پایین پریدیم، عقب پراید در پرتگاه بود و لاستیک ماشین دو وجب با پرتگاه فاصلە داشت، خدا عمر دوبارە بە ما بخشیدە بود، ماشین را روشن و با کمک آن مرد ماشین را هول دادیم و بە طرف دیگر جادە رساندیم.
بە شدت، سرما بیداد می کرد، گفتم زنجیر چرخ دیگر را ببندیم و منتظر بمانیم اما کاک آوات در فکر رسیدن بە کودک و بازگشت بود، دست هایمان بە سرعت کرخت شدە بود و از ترس و شدت سرما می لرزیدیم، من حتی نمی توانستم چراغ روشن موبایل را بە طرف چرخ ماشین، ثابت نگە دارم، تاریکی و زوزەی شاید گرگ و پارس سگ و صفیر باد ما را بە لمس مرگ می کشاند، باد، مشت مشت برف بە صورتمان می کوبید، و سرما تا استخوانمان را می خراشید. خیس و یخ زدە خود را تصور می کردم، فقط توانستیم زنجیر چرخ را خیلی شل ببندیم و نتوانستیم دو نفری خوب سفتش کنیم آن مرد هم می گفت دستانش یخ زدە است و نمی تواند کمک کند.
داشتیم می لرزیدیم، از آن مرد خواستیم کە با ما بیاید تا خود را بە جایی برسانیم اما او خواست در ماشینش، تا آمدن کمک راهدارها بماند. اما اغافل از این کە راهدارها اکنون در خوابند.
سوار شدیم و گفتم حتما دیگر نباید ادمە داد و در اولین پمپ بنزین یا قهوە خانە توقف می کنیم، دویست متر پایینتر با هر دو زنجیر نیز، دوبارە ماشین دور خود چرخید و رو بە سنندج در وسط جادە ایستاد، باز هم با ترس و سرما ، دور زدیم و راه افتادیم و باز هم یک چرخش دیگر.
بە پمپ بنزین توار و سپس قهوە خانەی توار رسیدیم، گفتم پیادە شویم و اینجا بمانیم تا فردا صبح کە جادە را پاک می کنند. اما او گفت من باید بروم اگر تو می خواهی بمان، گفتم منتظر باش تا من خبر می گیرم مبادا کسی تو قهوەخانە نباشد، و تا فردا تو سرما بمانم. کنار قهوەخانە اتاق نگهبانی راهداری بود و چهار راهدار خواب زدە بیرون آمدند. اصرار من مفید واقع نشد و کاک ئاوات رفت و من ماندم . دیگر درست ندانستم کە خود را بیشتر از این بە خطر بیندازم. ساعت سە و نیم بامداد بود.
خیس و سرما زدە، گرمای بخاری را بە جان حس کردم، راهداران بە تخت هایشان و زیر پتوهای گرمشان خزیدند و من هم یک پتوی نازک مسافرتی کە با خود داشتم دور خود پیچیدم و دراز کشیدم، اما لباس های خیس و سرمایی کە تا درون قلبم نفوذ کردە بود و احساس ناراحتی و خیال های ترسناک، از رفتن کاک آوات اجازە خواب بە من نمی داد و پی در پی خیال های ناخوشایندی بە ذهنم می رسید و خودم را مواخذە می کردم کە چرا گذاشتم برود،
ساعت ٦ بود کە راهداران بلند شدند و برای برف روبی جادە. ماشین ها را بە جادە سپردند، من ماندم و یک مرد دیگر کە نمازش را خواند و منم از سرمایی کە در جانم لانە کردە بود، نخواستم وضو بگیرم، تیمم کردم و نمازم را خواندم همین لحظە بود کە پیامی رسید کە خبر بە سلامت رسیدن کاک آوات را در ساعت شش و بیست، بە مریوان می داد، خدای را شکر گفتم و این بار با خیال راحت دراز کشیدم و خوابم برد، در میان خواب وبیداری بودم کە با صدای برگشت آن سە راهدار از خواب پریدم و بە قهوە خانە رفتم و پس از چندی در هفت و نیم صبح، چند ماشین گذشتند و یکی از ماشین های نیمە سنگین مرا سوار کرد و تا شویشە جادە را بە سختی و پس از آن بە آسانی و با دیدن مناظر زیبا و عکس از آنها، طی نمودیم.
فاصلەی چندانی نماندە بود کە خانوادە و عزیزانم را برای همیشە، ترک نمایم هرچند کە آن زمان نیز شاید زیاد دور نباشد، اما امیدوارم تا زندەایم عزتمندانە زندگی کنیم و برای انسان و همشهریان مفید باشیم.
پنجشنبە و جمعە ٢١ و ٢٢ آذر
همدان مریوان
.
.