ماندلا

آن جە می ماند نام است
یا همراه با لعنت
یا همراه با لبخند
می مانی ماندلا با احترام و تبسممان

حامد بهرامی

نیمکتی با کتاب

نیمکتی با کتاب
حامد بهرامی

زیبائی های شهری بە خیلی چیزها بستگی دارد از جملە ابتکار و حفظ فرهنگ و ارزشهای آن شهر و آن ملت.
یک پیشنهاد خوب بە شورای شهر و شهرداری، فرهنگ و ارشاد و تمامی مسئولین شهری.
شما می توانید نیمکت هایی برای استراحت و گپ زدن عابران و عزیزان مریوانی و مسافران گرامی در مسیر زریبار و یا داخل پارک و فضاهای دیگر درست نمایید بە شکل کتاب و با معرفی آثار تالیف و ترجمەی اهل قلم مریوانی و افراد برجستەی کرد، بر آن.
یا در پارک کودک بە معرفی آثار کودکان بپردازید و با یک تیر چند نشان بزنید.
فرهنگ دوستان، جهت انتشار بیشتر این پیشنهاد، مطلب را بە اشتراک بذارند و افرادی کە می توانند، مسئولین را از این خواستە آگاه نمایند.

مسلمان شدن

مسلمان شدن فرزند رئیس جمهور سودان جنوبی، غرب را متحیر کرد. 

بنا به گزارش پایگاه اطلاع رسانی اصلاح، به نقل از تایم تُرک، «جان سافلا»، فرزند سالوا مایاردیت، رئیس جمهور سودان جنوبی در یکی از مساجد بزرگ خارطوم، به اسلام گروید و با تکبیر حضار مورد استقبال قرار گرفت. 

وی گفت که برای اعلان گرویدن به دین مبین اسلام به خارطوم آمده و از پدرش نیز درخواست کرده تا دین اسلام را برگزیند. بر اساس خبری که در روزنامه الانتباه سودان درج گردیده، وی گفته است که آرزوی ورود به بهشت را دارد و تصمیم گرفته مجددا به جنوب کشور برگردد و همراه با برادران مسلمان، به ترویج دین اسلام بپردازد. 

این روزنامه نوشت که، «جان» فرزند همسر چهارم سالوا بوده و بعد از گرویدن به اسلام، نام خود را به «محمد» تغییر می‌دهد.

در ناز

چه خدای عاشقی!
ناز میکشد،
گناه میخرد 
و بهشت میفروشد ....

خدایا،
ما را ببخش،
به خاطر همةی درهایی که زدیم 
و درگاه تو نبود.

- ؟ -

خوبان

" هەمیشە میهرەبانترین کەسەکان 
خراپترین مامەڵەیان لەگەڵدا دەکرێ "

(چارلی چاپلن)

دوستان

جاودان باد سايه دوستانى كه 
شادى را علتند نه شريك؛ 
وغم راشریكند نه دلیل
ـ ؟ ـ

رێز

ئەگەر بۆ کەسێک
زۆرتر لە نرخی خۆی
رێزت دانا،
ئەوە ماتڵ بە
لە شوێنێک خوارتر لە جێگای خۆت دات بنێت ....

حەزرەتی عەلی

نماینده مرسی در مراسم ماندلا

نماینده مرسی در مراسم ماندلا
دکتر عبدالموجود راجح دردیری از مسئولان حزب الحریة و العدالة و اعضای سابق کمیسیون روابط خارجی مجلس منحل شده مصر به نمایندگی از مرسی به آفریقای جنوبی رفت تا در عزای ماندلا شرکت کند . آفریقای جنوبی حکومت کودتا را در مصر به رسمیت نمی شناسد

بیان نکاتی از سر دلسوزی در جمع شورا

بیان نکاتی از سر دلسوزی در جمع شورا
حامد بهرامی

هرچند طبق قانون، شهروندان حاظر در شورا حق رای و اظهار نظر ندارند اما این مدت پر از فراز و فرود، در جمع دوستان شورا، این فرصت را بە من داد تا با اجازە از ریاست جلسە کە خانم باباخانی بە نیابت از آقای حمزەی حمیدی بودند، بە بیان چند نکتە و خواستە بپردازم:
همان گونە کە می دانید، شورا یعنی استفادە از خرد جعی، و هر چە این معنی بیشتر ظهور یابد، بیشتر بە مقصد خواهیم رسید.
اما خرد جمعی نە این کە بە معنی موافقان باشد بلکە بە معنی استفادە از نظر منتقدان است و آن جاست کە فکرهای جدید و ضعف ها و راهکارها برای حل آن ها خود را می نمایاند نە نظر موافقان و بەبە گویان و مداحان، کە چیزی نمی افزایند و بلکە بە فساد می کشانند.
دلسوزی افراد منتقد را ارج بنهیم و آن ها را جنگ و دشمنی ننامیم و برای پذیرفتن آرا و افکار مخالفان و منتقدان و ناصحان همەی مردم سعەی صدر داشتە باشێم.
سعی کنید با جمع آوری فرصت ها و تهدیدهای سطح شهر و نقاط قوت و ضعف آن، بە تدوین استراتژی چهارسالە و برنامەای اجرایی برای اصلاح شهر بپردازید. و در این راستا، از نیروی فکری همگان بهرە ببریید.
هر دو یا سە ماه یک بار، با مردم ارتباطی مستقیم ایجاد نمایید و در نشستی در یک سالن بە بیان مواضع و برنامەهای خود بپردازید و گوشی شنوا برای مردم باشید تا دیوار بی اعتمادی میان شما و مردم فرو ریزد و بە شما نزدیک شوند کە بە حتم منجر بە پایان شک و گمان ها و بی اعتمادی ها خواهد شد و هرچە از مردم دورتر گردید و مخفی تر شوید بیشتر مورد هجوم غیبت ها و انقادهای شکنندە قرار خواهید گرفت و هر چە شفاف تر، بهتر خواهید بود و برای این امر می توانید از فعال نمودن سایت شورا و منتشر نمودن تمام مصوبات شورا در آن، بهرە بگیرید تا مانع شایعە پراکنی شوید و همچنین با نصب مصوبات خود در تابلوی اعلاناتی در شبرنگ، همە را در جریان امور شهر، قرار دهید.
در این چهار سال تلاشتان بر ارائەی بهترین خدمات باشد نە بیشتر کردن آن، در هر سال از تعداد اسفالت ها و ... بکاهید اما هر کاری کە انجام می دهید چنان بر کیفیتش نظارت نمایید کە ماندگار شود یا حداقل در این دورەی چهار سالەی خود، نیاز دوبارە بە مرمت نیابد.
هر چە بیشتر نظارت نمایید و بر دقت در امور سختگیر باشید برای خود و شهرمان بهتر خواهد بود.
و
و در پایان بە چند نکتەی مزاحم در جلسات اشارە نمودم و گفتم: 
١- سعی کنید جلسات را بدون تاخیر و سر وقت شروع نمایید تا باعث خستگی و یاس افراد و سرایت بی نظمی بە دیگر اعضا، نگردد.
٢- هنگام جلسە، گوشی ها را ساکت نمایید و در این مدت هیچ کس بە گوشی ها جواب ندهد تا اختلال ایجاد ننماید.
٣- میان جلسە از رفت و آمد زیاد پرهیز شود تا در گفتگو و درک مطلب و مباحثە، شکاف ایجاد ننماید و برای کنترل آن و جواب بە تماس ها و ... میان جلسە یک استراحت دە دقیقەای دادە شود.
٤- تا بە نتیجە رسیدن در موضوعی، از مطرح کردن مبحثی دیگر بپرهیزید کە نیرویتان را هدر خواهد داد و اعضا را خستە و نا امید می سازد.

با تشکر از اعضای شورا کە این فرصت را دادند و من هم در کمال دلسوزی و بدون هیچ قصد دیگری، این مطالب را بیان نمودەام و امیدوارم کە بە کار بستە شود و همگی بتوانیم یاریگر اصلاحات در شهر گردیم.

لمس مرگ

لمس مرگ
در بازگشت از همدان
حامد بهرامی

همدان بودم و می خواستم با توجە بە اخبار بارشهای آیندە هر چە زودتر بە مریوان برگردم، قبل از این کە برف، جادە را مسدود نماید.
ساعت دە و بیست شب از دوستان خداحافظی نمودە و بە چهار راه چراغ قرمز آمدم بلکە اتوبوس مریوان را بیابم.
مدتی در زیر باران اندک، انتظار و سرما کشیدم و پرایدی رسید و پرسید: کجا؟ گفتم مریوان. گفت: " ئەی مەریوان، حەیف دەچم بۆ سنە." در سوپرمارکت کناری مقدرای منتظر ماندو چیزهایی خرید و من در دلم داشتم بررسی می کردم کە بروم و یا نروم؟ دل بە دریا زدم و وقتی برگشت گفتم، باشە می آیم، اونم گفت:" راستشو بخایید مریوان می روم اما قبلا تصمیم گرفتە بودم کە کسی را سوار نکنم اما از وقتی صورتت را بهتر دیدم احساس کردم کە مرد خوبی هستی و بیا هم سفر شویم".
اونوقت بود کە منم کمی مشکوک شدم و ساعت یازدە شب، سوار شدم اما شمارەی ماشین را برداشتم و در اولین اقدام با پیامکی فرستادم.
در بین راه از خود گفتیم و معرفی شدیم و کلی از هم شناخت پیدا کردیم.
کاک آوات سقزی کە همسرش مریوانی است و در کرج ساکن است و حالا از آنجا آمدە کە برود دنبال همسر و کودک دو سالەاش، و از دوستان و آشنایان مشترک در مریوان و سقز سخن رفت. مردی خوب و صمیمی و دردمند.
کولاک می کرد و آن هم چە کولاکی، گفتم منصرف شویم و برگردیم اما او با دلگرمی زیادی حرف می زد و تصمیم بە رفتن داشت. بە گردنەی صلوات آباد کە رسیدیم ، تعداد زیادی اتوبوس و تریلر و .... کنار رستوران میان راهی توقف کردە بودند، گفتم این دلیل مهمی است کە ما هم منتظر بمانیم اما باز هم ادامە داد. 
چشمتان روز بد نبیند، چشم ما کە جایی نمی دید، واقعا دو متری ماشین دیدە نمی شد، مە شکن هم جواب نمی داد، هیچ ماشینی رفت و آمد نداشت. ترس و دلهرە هر دویمان را در بر گرفتە بود، اما تازە راه برگشت نداشتیم. ناچار چراغها را خاموش کرد کە دید کمی بهتر می شد، بنزین هم روی خالی ایستادە بود و هر آن منتظر کە ماشین خاموش شدە و در تنهایی و سرما بمانیم. بە شوخی گفتم فردا روزنامەها می نویسند دو نفر در پراید در جادە ماندە و فوت شدەاند.
با هر جان کندنی بود و ترسان و لرزان تونل ها را رد نمودیم و از تراکم مە اندکی کاستە شد و راه دید را باز کرد.
ازش خواستم کە در سنندج در منزل خواهرم بمانیم و اما او گفت بگذار برسیم ببینیم چی می شود، دو و نیم بە سنندج رسیدیم و بنزین گرفتە و پرسان شدیم، گفتند راه بستە است اما در میدان اصرار من و انکار او ، بە پیروزی ایشان ختم شد و بە ترمینال مریوان رسیدیم و پرسیدیم، در آن بارش مردی گفت رانندەای کمی قبل از آنجا رسیدە و این نشان میدە کە راه باز است. باز هم راه افتاد و من هم نمی توانستم و نمی خواستم رفیق نیمە راه باشم و تنهایش بگذارم.
بە سە راهی مریوان و سقز رسیدیم ، تعدادی ماشین باری آنجا ماندە و خوابیدە بودند و من باز هم درخواستم را تکرار کردم. ماشینی آمد پرسیم گفت وضع خیلی بدە، اما این هم مانعش نشد.
از صوفیان گذشتیم در سربالایی برف جادە را سفید کردە بود، توقف کردیم تا زنجیر چرخ ها را ببندیم، اما زنجیر یە جوری بود کە بە راحتی بستە نمی شد و دستهایمان کرخت شدە بود ، ماشینی آمد برایش دست گرفتم و ایستاد ، سە نفر پیادە شدند و بە ما کمک کردند زنجیر یک چرخش را ببندیم، گفتم زنجیر آن طرفش را ببند اما او گفت این گونە بهتر است و مشکلی پیش نمیاد،
با سرعت اندک در سراشیبی پایین رفتیم زیاد نگذشتە بودیم کە پرایدی دیدم کە لیز خوردە و بە دامنە کوە کوبیدە بود، ترس برم داشت. چیزی نگذشت کە ماشین ما هم بە خود پیچید، ناگهان راه خود را کج نمود و دور خود چرخید و در جادە پیش رفت و بە طرف درە خزید، یا اللە یا اللە هر دویمان ماشین را پس از چند دور چرخیدن دور خود و پیش رفتن، لبالب درە متوقف ساخت، درها قفل شدە بودند و ترس جانمان را بە لب آوردە بود هرچند ترمز گرفتە بود اما هنوز هم داشت بە آرامی بە عقب می خزید، داشتم می دیدم کە ماشین اول عقبش وارد سراشیبی شد و ناگهان کاملا معلق زد و پرت شدیم پایین، در همان لحظات صدها تصویر و خیال مثل برق از پیش چشمانم عبور کرد.
رانندەی همان پراید بالایی کە کمی با ما فاصله داشت بە کمک آمد ازش می خواستیم از بیرون در را باز کند اما هنوز دور بود و صدایمان را نمی شنید. چیزی بە ذهنم رسید، دگمە قفل را پایین بردم و دوبارە بالا کشیدم، در باز شد و پایین پریدیم، عقب پراید در پرتگاه بود و لاستیک ماشین دو وجب با پرتگاه فاصلە داشت، خدا عمر دوبارە بە ما بخشیدە بود، ماشین را روشن و با کمک آن مرد ماشین را هول دادیم و بە طرف دیگر جادە رساندیم. 
بە شدت، سرما بیداد می کرد، گفتم زنجیر چرخ دیگر را ببندیم و منتظر بمانیم اما کاک آوات در فکر رسیدن بە کودک و بازگشت بود، دست هایمان بە سرعت کرخت شدە بود و از ترس و شدت سرما می لرزیدیم، من حتی نمی توانستم چراغ روشن موبایل را بە طرف چرخ ماشین، ثابت نگە دارم، تاریکی و زوزەی شاید گرگ و پارس سگ و صفیر باد ما را بە لمس مرگ می کشاند، باد، مشت مشت برف بە صورتمان می کوبید، و سرما تا استخوانمان را می خراشید. خیس و یخ زدە خود را تصور می کردم، فقط توانستیم زنجیر چرخ را خیلی شل ببندیم و نتوانستیم دو نفری خوب سفتش کنیم آن مرد هم می گفت دستانش یخ زدە است و نمی تواند کمک کند.
داشتیم می لرزیدیم، از آن مرد خواستیم کە با ما بیاید تا خود را بە جایی برسانیم اما او خواست در ماشینش، تا آمدن کمک راهدارها بماند. اما اغافل از این کە راهدارها اکنون در خوابند.
سوار شدیم و گفتم حتما دیگر نباید ادمە داد و در اولین پمپ بنزین یا قهوە خانە توقف می کنیم، دویست متر پایینتر با هر دو زنجیر نیز، دوبارە ماشین دور خود چرخید و رو بە سنندج در وسط جادە ایستاد، باز هم با ترس و سرما ، دور زدیم و راه افتادیم و باز هم یک چرخش دیگر.
بە پمپ بنزین توار و سپس قهوە خانەی توار رسیدیم، گفتم پیادە شویم و اینجا بمانیم تا فردا صبح کە جادە را پاک می کنند. اما او گفت من باید بروم اگر تو می خواهی بمان، گفتم منتظر باش تا من خبر می گیرم مبادا کسی تو قهوەخانە نباشد، و تا فردا تو سرما بمانم. کنار قهوەخانە اتاق نگهبانی راهداری بود و چهار راهدار خواب زدە بیرون آمدند. اصرار من مفید واقع نشد و کاک ئاوات رفت و من ماندم . دیگر درست ندانستم کە خود را بیشتر از این بە خطر بیندازم. ساعت سە و نیم بامداد بود.
خیس و سرما زدە، گرمای بخاری را بە جان حس کردم، راهداران بە تخت هایشان و زیر پتوهای گرمشان خزیدند و من هم یک پتوی نازک مسافرتی کە با خود داشتم دور خود پیچیدم و دراز کشیدم، اما لباس های خیس و سرمایی کە تا درون قلبم نفوذ کردە بود و احساس ناراحتی و خیال های ترسناک، از رفتن کاک آوات اجازە خواب بە من نمی داد و پی در پی خیال های ناخوشایندی بە ذهنم می رسید و خودم را مواخذە می کردم کە چرا گذاشتم برود،
ساعت ٦ بود کە راهداران بلند شدند و برای برف روبی جادە. ماشین ها را بە جادە سپردند، من ماندم و یک مرد دیگر کە نمازش را خواند و منم از سرمایی کە در جانم لانە کردە بود، نخواستم وضو بگیرم، تیمم کردم و نمازم را خواندم همین لحظە بود کە پیامی رسید کە خبر بە سلامت رسیدن کاک آوات را در ساعت شش و بیست، بە مریوان می داد، خدای را شکر گفتم و این بار با خیال راحت دراز کشیدم و خوابم برد، در میان خواب وبیداری بودم کە با صدای برگشت آن سە راهدار از خواب پریدم و بە قهوە خانە رفتم و پس از چندی در هفت و نیم صبح، چند ماشین گذشتند و یکی از ماشین های نیمە سنگین مرا سوار کرد و تا شویشە جادە را بە سختی و پس از آن بە آسانی و با دیدن مناظر زیبا و عکس از آنها، طی نمودیم.

فاصلەی چندانی نماندە بود کە خانوادە و عزیزانم را برای همیشە، ترک نمایم هرچند کە آن زمان نیز شاید زیاد دور نباشد، اما امیدوارم تا زندەایم عزتمندانە زندگی کنیم و برای انسان و همشهریان مفید باشیم.

پنجشنبە و جمعە ٢١ و ٢٢ آذر
همدان مریوان
.
.